گلچین
مطالب گوناگون
تشکر
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 19:27
از همه ی کسانی که با نظر خود من را تشویق کردند متشکرم . امیدوارم با نظراتتان همواره وبلاگ من را مزین فرمایید.
یاد قدیما به خیر !
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 19:27
یاد قدیما به خیر
یادم می آید سه سال پیش وقتی کلاس پنجم بودم، جلوی آموزگارانم ، دانش آموز خوبی بودم، اما همه ی بچه های مدرسه از دستم کلافه بودند !
آخرای سال بود یک روز رسید که برای قبولی یکی از مدارس راهنمایی با هشت نفر دیگر در کتابخانه ی مدرسه امان با همدیگر درس می خواندیم، چندین روز در پوشش درس خواندن در کتابخانه به بازی می پرداختیم ، یکی از دوستانم که با این کار ما مخالف بود ، هر وقت بازی
می کردیم اعتراض می کرد و بدش نمی آمد که این جریان را افشا کند ! اما هیچگاه این فرصت را پیدا نکرده بود.
از مداد لای پنکه انداختن گرفته تا جر دادن صفحات وسط کتاب ها و انواع شیطنتهای دیگر را انجام می دادیم !
همان هم کلاسی ام که با بازی کردنمان مخالفت داشت، به بهانه ی آب خوردن به حیاط مدرسه رفت ، ما که همیشه در هنگام بازی در کتابخانه را قفل می کردیم ، این بار وقتی دوستمان برگشت ، در را باز گذاشتیم ، اما آموزگارمان پشت در پنهان شده بود! تا آمدیم به بازی خودمان ادامه بدهیم، ناگهان آموزگارمان وارد شد و خودتان حدس بزنید چه اتفاقی افتاد !
در همانجا بود که به کار اشتباه خود پی بردم و تصمیم گرفتم دیگر حواسم به درسم باشد و معلم خودم را گول نزنم !
یادم می آید سه سال پیش وقتی کلاس پنجم بودم، جلوی آموزگارانم ، دانش آموز خوبی بودم، اما همه ی بچه های مدرسه از دستم کلافه بودند !
آخرای سال بود یک روز رسید که برای قبولی یکی از مدارس راهنمایی با هشت نفر دیگر در کتابخانه ی مدرسه امان با همدیگر درس می خواندیم، چندین روز در پوشش درس خواندن در کتابخانه به بازی می پرداختیم ، یکی از دوستانم که با این کار ما مخالف بود ، هر وقت بازی
می کردیم اعتراض می کرد و بدش نمی آمد که این جریان را افشا کند ! اما هیچگاه این فرصت را پیدا نکرده بود.
از مداد لای پنکه انداختن گرفته تا جر دادن صفحات وسط کتاب ها و انواع شیطنتهای دیگر را انجام می دادیم !
همان هم کلاسی ام که با بازی کردنمان مخالفت داشت، به بهانه ی آب خوردن به حیاط مدرسه رفت ، ما که همیشه در هنگام بازی در کتابخانه را قفل می کردیم ، این بار وقتی دوستمان برگشت ، در را باز گذاشتیم ، اما آموزگارمان پشت در پنهان شده بود! تا آمدیم به بازی خودمان ادامه بدهیم، ناگهان آموزگارمان وارد شد و خودتان حدس بزنید چه اتفاقی افتاد !
در همانجا بود که به کار اشتباه خود پی بردم و تصمیم گرفتم دیگر حواسم به درسم باشد و معلم خودم را گول نزنم !
آمدم تا باشم
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 22:46
من مصطفی امامی هستم. امسال به کلاس دوم راهنمایی می روم.
با ایجاد این وبلاگ می خواهم گاهی اوقات برای نوشتن و ارتباط با دیگران تمرین کنم.
بنابر این شاید در مورد همه چیز بنویسم و منتظر نظر دوستان هستم.
با ایجاد این وبلاگ می خواهم گاهی اوقات برای نوشتن و ارتباط با دیگران تمرین کنم.
بنابر این شاید در مورد همه چیز بنویسم و منتظر نظر دوستان هستم.

