|
|
 |
|
 |
چند وقتی هست که مادر بزرگ من در خانه اش بنایی دارد، من هم برای سرگرمی به کارگرها کمک می کنم و با اونها رفیق شدم. ... معمار اسمش اوستا فرج الله هست و مهدی ، رحیم، محمد و علی چهار تا کارگر او هست. روز اول که کنار معمار و کارگرانش بودم و کار خاصی نمی کردم، اوستا گفت: نمی خواهی کار کنی ؟ من هم قبول کردم که کار کنم ! ... اولین کارم آسان بود ، فقط گرفتن طناب تا آجرها صاف چیده شود ! پس از آن کار به خراب کردن حوض رسیدیم، حوض خیلی خیلی محکم ساخته شده بود، با پیکور و ... افتادیم به جون حوض ، ولی مگر به این سادگی ها خراب می شد ؟! بالاخره خسته شدیم و دست برداشتیم . فردای اون روز یک انباری با بیش از 1000 آجر ساخته شد که من و مهدی در آجر رسوندن به اوستا کمک می کردیم. (مهدی برادر زن اوستا فرج الله هست) انباری که تمام شد بیرون حیاط را می خواستیم سرامیک بچسبانیم، برای این کار آجرهای پشت آن ها را به کمک محمد و رحیم کندیم. اوستا با گل سرامیک ها را می چسباند و رحیم هم دوغاب می ریخت. پس از مدتی حوض را هم خراب کردیم و از نو آن را ساختیم. در این چند روز من هم چند تا کار یاد گرفتم: 1- بندکشی 2- دوغاب دادن 3- سیمان درست کردن این چند روز خیلی زود گذشت ، اصولا روزهای خوب خیلی زود می گذرد. این بود ماجرای کارگری من در این چند روز خوب !
|
|
موضوع:
نويسنده: مصطفی امامی
|
 |
|
 |
|
|
 |
|
مصطفی امامی هستم، متولد پنجم خرداد سال 1374 در یزد.
|
 |
|